تبليغاتX
کفش های غمگین عشق

کفش های غمگین عشق

عاشقانه و ادبی

عاشقانه، ادبی و حکیمانه

ویکتور هوگو:

 

خانم! شما که بقول خود حرفی نداشتید که بمن بگویید، چرا پیش من امدید؟ چرا با این لبخند که شاهان را نیز بدام می افکند دل مرا بردید؟ اخر شما که حرفی با من نداشتید، چرا پیش من امدید؟

خانم! اگر بقول خود چیزی ندارید که بمن بیاموزید، چرا دست مرا اینطور فشار می دهید؟ چرا هنگام راه رفتن اینسان سرگرم رویاهای دلپذیر و شاعرانه خود هستید؟ اگر چیزی ندارید که درین باره بمن بیاموزید، چرا دست مرا اینطور فشار می دهید؟

خانم! اگر می گویید که بهتر است از اینجا بروید، چرا راه خودتان را از اینطرف کج کردید؟ شما که می دانید من بدیدار شما از شوق و بیم خود میلرزم، چرا میگویید که مایل به رفتنید؟ اگر راستی مایل به رفتن هستید، خانم، چرا راه خودتان را از این طرف کج کردید؟

 

پوشکین:

 

به اشتباه جای "شما"ی خشک و مودبانه را با " تو" ی صمیمانه عوض کرد و مرا بعوض "شما" "تو" خواند. بی اختیار رویای خوشبختی بر روح شیفته من بوسه زد.

اکنون متفکرانه پیش روی او استاده ام و نمی توانم لحظه ای از او دیده برگیرم. بزبان می گویم: " شما" چه دختر خوبی هستید. اما در دل فکر میکنم: چقدر " تو" را دوست دارم!

 

 

گوته:

 

ترا نباید که از امروز بگریزی:

که روزی که بی تاب امدن آنی،

بهتر از امروزینت نیست.

پس شادمانه در کنار من بنشین.

که جهانی را به کنار می نهم،

و جهانی را در پیش.

چنین، با من ات امنی خواهد بود:

امروز، امروز است و فردا، فردا.

و زنجیره ی ان چه می اید، و ان چه گذشت،

نه می گسلد، نه باز می ماند.

پس تو بمان، ای جان جهان.

که از همه ان چه رفت و هست، تو می اوریم، تو می بخشیم.

 

 

مهدی سهیلی

 

بی تو هر لحظه ملالیست مرا

هر نفس زحـمت سالیست مرا

با همه رنـــــج توانسوز فراق

باز با عــکس تو حالیست مرا

 

 

سخنان حکیمانه و نورانی مولای متقیان حضرت علی (ع):

 

هیچ ثروتی چون عقل و هیچ فقری چون نادانی نیست. هیچ ارثی چون ادب و هیچ پشتیبانی چون مشورت نیست.

 

با مردم ان گونه معاشرت کنید، که اگر مردید بر شما اشک ریزند و اگر زنده ماندید، با اشتیاق سوی شما ایند.

 

ناتوان ترین مردم کسی است که در دوست یابی ناتوان است، و از او ناتوان تر ان که دوستان خود را از دست می دهد.

ترس با ناامیدی، و شرم با محرومیت همراه است و فرصت ها چون ابرها می گذرند، پس فرصت های نیک را غنیمت شمارید.

 

چون نشانه های نعمت پروردگار اشکار شد، با ناسپاسی نعمت ها را از خود دور نسازید.

 

کسی که کردارش او را بجایی نرساند، افتخارات خاندانش او را به جایی نخواهد رساند.

 

گناهی که تو را پشیمان کند، بهتر از کار نیکی است که تو را به خودپسندی وا دارد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 21:57  توسط   | 

دوستی

دوستی

مدعيان رفاقت بسيارند. تا پای آزمايش در ميان نباشد هر کسی از راه رسيده و نرسيده مدعی عشق و رفاقت است. رفاقت را بايد با صداقت آزمود و صداقت را می شود از عمق نگاههای يک انسان فهميد. چشمها همه چيز را لو می دهند حتی عشقی را که در دلت پنهان کرده ای. دوستی يک معامله نيست و اين همان حقيقتی است که از ياد ها رفته است. کسانی که از دوستی به سودو زيان آن می انديشند سودی از دوستی نخواهند برد. دوست داشتن از عاشق بودن هم سخت تر است. دوستدار تو به سعادت تو می انديشد حال آنکه عاشق تو به داشتن تو .....دوستی بالاتر از عشق است . سعی کن تا کسی را در دوستی نيازموده ای عاشقش نشوی.

ملاک دوستی به رنگ و قد و وزن و ناز و عشوه و... نيست. معيار دوستی صداقتی است که دوستت در صندوقچه دلش ذخيره کرده است.

بايد ياد بگيريم که يکديگر را بفهميم. اختلاف هميشه پيش می ايد. در حل اختلاف است که ادم ها متمايز می شوند. با صحبت و درک نيازهای ديگری و با اشتياق نشان دادن به حل مخالفت ها هر اختلافی می تواند و بايد آرام بگيرد. مردم بايد با هم اين طور باشند، ما بايد با هم اين طور باشيم. ما وقتی کامل هستيم که يک دوست واقعی داشته باشيم، که در درد و رنجها و اندوه های ما سهيم شود و همه عمر کنارمان بماند.

دوست کسی است که همه کارهای تو برايش مهم باشد. دوست کسی است که در خوشی ها و نا خوشی ها به او رو کنی. دوست کسی است که همه کرده های تو را بفهمد. دوست کسی است که حقيقت را درباره خودت به تو بگويد. دوست کسی است که بداند در هر حال چه بر سر تو می آيد. دوست کسی است که با تو رقابت نکند. دوست کسی است که وقتی همه چيز برای تو خوب است از ته دل خوشحال شود. دوست کسی است که وقتی اوضاع خوب نيست بکوشد تو را شاد کند. دوست کسی است که امتداد تو باشد و بدون او کامل نباشی.

 آنچه باز هم از دوستی و عشق بالا تر است آزادی است. اين آزادی است که پيش از دوستی ارزش دارد. نبايد با دوست داشتن کسی او را از آزاد بودن و آزاد انتخاب کردن محروم کرد. گاه انسان آنچنان عاشق می شود که به هر وسيله ای که شده است می خواهد محبوبش را مال خودش کند. و اين بر خلاف اصل آزادی است. آنچه در اولويت است آزادی است . نبايد به زور کسی را به دوستی خود وا داشت. شرط دوستی آن است که آزادی دوستت را مقدم بر داشتن او بدانی. هرگاه آزادی محبوبت را مقدم بر داشتن او دانستی بدان که او مال توست حتی اگر با کس ديگری باشد. دوستی تملک تو برکسی يا چيزی نيست . دوستی مثل بوئيدن يک سيب است بدون آنکه به آن گازی بزنی. و عشق گاز زدن سيب است يعنی که بخواهی آنرا مال خودت کنی.

دوست من!.

تابلوی زيبای دوستی را روی هر ديوار سستی آويزان مکن. ابتدا پايه ديوار که همانا صداقت است بنا کن. آنگاه بی آنکه ترسی در دل داشته باشی دوست بدار و عاشق شو... در اين صورت از دوستی ات لذت خواهی برد حتی اگر زجر بکشی.دوستی اگر صادقانه باشد اتنظار و دوری و نديدن و چشم انتظاری لذتی خواهد داشت که لذتش را تنها تو خود داني و خود . و اين لذت با هيچ معياری قابل سنجش نيست!

 

در دوستی بدبين مباش حتی اگر همه دنيا به تو بد کند. پيش از هرچيز و بيش از هر چيز به صداقتی که در سينه ات داری رجوع کن . اگر صادق بودی از هيچ چيز نترس . بگذار تمام دنيا هر چه دلشان می خواهد بگويند. تو دوست بدار... تو عاشق باش!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 1:41  توسط   | 

الهه من!

                              

 

مرا  چنگ خود  ساز  و در آغوشم  گير  تا تارهاي وجودم  با انگشتان  ظريفت   نغمه سر دهند.  بگذار لبانم دستهاي  نيلوفرنيت  را لمس کرده  ترانه خوش   لحن  عشق و زندگي  را در گوشت زمزمه كند. بيا و در  آغوش گرم محبت   در بندم كن  تا در  پناه حصار عشق تو بتوانم آري . بتوانم  گل ببويم  و با  پري وشان سخن گويم . دوستت ميدارم  و فرشته  وار از عشق و محبت  نكته اي   فرو نمي گذارم   و بي هيچ قيد و شرطي دل و جان  را عاشقانه  تسليمت  مي كنم . بيا و در پناه  عشق من  مدام در عيش  و خوشی  باش و از اين جرعه محبت كه با جان  و دل نثارت  مي كنم به همه كس  بنوشان و بشكرانه  عشق و محبت  با من  باش  و خوشي ورز.

 

                                               

 

الهه من!

 

میان دختران آسمان ، کدام را باید بیش از همه دوست داشت؟ من در این باره هر کس را به عقیده خود میگذارم. اما خود من بیش از همه دل دربند آن دختر دلبند دارم که همیشه در پرواز است  و " خیال " نام دارد.

 

او را بیش از همه دوست دارم، زیرا خداوند این دختر را از جمله هوسهای دلپذیری که خاص اوست برخوردار کرده و این الهه هوسباز دیوانه را اجازت داده است که هر چه میخواهد از این ذخیره بی پایان برگیرد.

گاه این الهه زیبا، تاج گل بر سر و عصای سوسن بر دست در مرغزارهای پر گل و سنبل براه می افتد تا به پروانه ها راه پرواز را نشان دهد یا چون زنبوران عسل لب بر لب گلها می نهد تا از شیره انها سیراب گردد.

 

گاه نیز با گیسوان پریشان و نگاه تیره، تن سیمین خویش را به تندبادی که از بالای صخره ها می وزد عرضه میدارد، آنگاه جامه ای به سپیدی بامدادن یا بسیاهی هر شب تیره به تن میکند و هر لحظه به صورتی در برابر مردم جهان بجلوه گری در می آید.

 

خدا را سپاسگزار باشیم که ما مردم افسرده جهان را از مصاحبت این دلدار زیبا، این یار وفادار و جاودانی برخوردار کرد.

سپاسگزار باشیم ، زیرا خداوند سرنوشت او را با پیوندی ملکوتی با سرنوشت ما درآمیخته، بدو فرمان داده است که در غم و شادی، همسر باوفای ما باشد و هرگز از مصاحبتمان بر نتابد.

 

بجز انسان، همه ساکنان تیره روز این زمین پربرکت و زیبا، در کار خود سرگردانند و در ان حال که پیوسته  پشت در زیر بار احتیاج خم کرده اند، غذای خویش را در لذات وحشیانه و غمهای تلخ حیاتی محدود و ناچیز می جویند. اما ما مخلوق عزیز خداییم، زیرا وی  الهه خیال را بما ارزانی داشته است. از این بخشش شاد باشیم و این لعبت زیبا را چون عزیزترین دلبران خود مورد ستایش قرار دهیم. در خانه دل، مقام خانم خانه را بدو واگذاریم و مراقب ان باشیم که عقل، این نامادری بدخو و ترشرو، با بدزبانی خود دل این دختر نازنین را نیازارد.

 

اوه! من نه تنها این دختر زیبا را دوست دارم، بلکه با خواهرش نیز آشنا هستم. خوهر او اندکی از وی بزرگتر و جدی تر است و " امید " نام دارد. کاش این مصاحب مهربان که دیری است وجودش مایه سعادت و آرامش من است ؛ تا آن هنگام که چراغ عمرم برای همیشه خاموش شود، همچنان در کنارم بماند و هرگز مرا ترک نگوید!

این همه قدرت و جلال بچه کار می اید؟ وقتیکه اول و اخر همه چیز مرگ و فنااست، آقایی روی زمین چه فایده دارد؟ چه سود دارد که خلیفه باشند یا مغ، اردشیر یا داریوش، ارمامیتراس یا سیاگزار، خشایار شاه  یا بخت انصر یا اسرعدون ؟

افسوس! خداوندان جهان، چون آنیتوخوس و خسرو پرویز و اردشیر دراز دست، سزوستریس و  آنیبال واستیاک، سیل واشیل و عمروسزار، همه سپاهیان گران داشتند تا بدست آنان جنگاوری کنند. اما همه مردند، همه مردند و هیچ چیز از ایشان برجای نماند!.

 

 

درسهای زندگی

 

تجربه دستاوردهایی در اختیار ما قرار میدهد تا بر شکست ها غلبه کنیم و راهی برای پیشروی داشته بیابیم. اگر ما فقط نوار شکست ها و غم ها و ناکامی هایمان را تماشا کنیم، دست از هر کاری می کشیم. اگر فقط نوار موفقیت ها و کامیابی و شادیهایمان را تماشا کنیم، خود را عاقلتر و مغرور تر از ان که واقعا هستیم، می پنداریم. ما برای رسیدن به ارامش و خوشبختی واقعی به هر دوی این نوارها احتیاج داریم. نوار شکست و پیروزی، امید و ناامیدی، شادی و غم، و ...

 

 

اگر  اجازه ندهیم تمایلات و افکار منفی ما را بفریبند، نمی توانند  هیچ آزاری به ما برسانند. پیامدهای وحشتناک افکار منفی را مدت ها بعد درک می کنیم، اما اگر مجال دهیم این گونه افکار، خود را بصورت درد جسمی آشکار کنند، می توانیم بفهمیم چه صدمه ای بما می زنند، انگاه می توانیم ان افکار را از خود برانیم.

 

تو خواهی مرد! مرگ تو ممکن است فردا باشد، یا 50 سال دیگر، اما زودتر یا دیرتر...خواهی مرد، حتی اگر دلت نخواهد که بمیری! حتی اگر نقشه های دیگری داشته باشی. درباره انچه که می خواهی امروز، فردا و در بقیه عمرت انجام دهی، به دقت فکر کن.

 

خدا را در هر جای که پذیرای او باشید و او را اجابت کنید،  هست.جستجوی خدا با ذهنی که نگران این جستجوست، محال می باشد.

 

وقتی کار بدی بصورت عادت در می اید، حل و فصل ان مشکل است. اما وقتی لازم شود ما رفتار تازه ای در پیش گیریم، تصمیمات جدیدی اتخاذ کنیم و انتخاب های تازه بعمل اوریم، به این آگاهی دست می یابیم که به زحمتش نمی ارزد!

 

عشق هیچ گاه در بستر غریزه و هوس حضور نخواهد یافت. هوس، عطشی است سیری ناپذیر!

 

یک بخش مهم از زندگی این است که وقتی فرصت ها بما عرضه می شوند، چانه نزنیم.

 

فاصله گرفتنمان از مردم سبب می شود که مهم و مطمئن از خود جلوه کنیم. اما در واقع نگذاشته ایم صدای فرشته مان از طریق کلمات دیگران به گوشمان برسد.

 

تصمیات خدا مرموز اما همیشه به نفع ماست. از خدا بخواهیم انچه را که شایسته و سزاوار و لایق ماست بما ارزانی دارد. از خداوند بخواهیم انچه را که رضای اوست و به خیر و صلاح ما، بما ارزانی دارد.

 

 

یکنواختی این است که آدم فردا همین عقایدی را داشته باشد که امروز دارد. تا زمانی که آزار و اذیتی برای کسی ندارید، گاه و بی گاه عقیده تان را عوض کنید.

 

امروز ما می توانیم به کسی که قسم خورده ایم که دیگر هرگز با او حرف نزنیم، تلفن بزنیم( همان کسی که عاشق ان هستیم که روی دستگاه یپغام گیر تلفنی مان برایمان پیغام بگذارد، همان کسی که همسر و یار و شریک زندگی ماست). امروز می تواند روزی برای لذت بردن از زندگی باشد، پس امروز را زندگی کن و از ان لذت ببر.

 

کسانی که راه جدیدی در پیش می گیرند و در همان حال می خواهند که اندکی از زندگی گذشته را هم حفظ کنند، عاقبت به خاطر گذشته شان به رنج می افتند.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 0:53  توسط   |